منطقه امن

 

لحظه

فاصله  اشک تا خنده یک لحظه است .

فاصله پایان تا آغاز یک لحظه است .

فاصله انجماد تا ذوب یک لحظه است .

فاصله عطش تا آب یک لحظه است .

فاصله من  تا تو یک لحظه است .

سالهاست ساعت من لحظه شمار نداشته است .

همین روز ها باید کاری کنم .

یک لحظه شمار می خواهم .

که قدرت طی کردن این یک لحظه را داشته باشد .

این یک لحظه جادویی را .

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦ - افسانه

آسمونی

خوش به حال آسمون ،

این روزها هروقت دلش بخواد وا میشه ، هروقت دلش بخواد ابری میشه و هر وقت دلش بخواد می باره .

 

دیگه کاری  به حال مردم نداره ، کاری به پیش بینی هواشناسی نداره .وقتی که می خواد بباره ، حتما می باره .

این روزها حالم خیلی آسمونی شده !

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦ - افسانه

کودک درون هم ، کودک درون های قديمی !

با عرض معذرت از حضور تمام دوستان مهربون و عزیز وبلاگی :

خبر جدید اینکه ، علیرغم هشدارهای رسیده ، من بازم سیب زمینی  سرخ کردم و  خوردم .

بدتر از همه اینکه یه ذره هم عذاب وجدان نداشتم !!

حالا شما میگین نه ، ولی من فکر میکنم کودک درونم با سیب زمینی سرخ کرده مشگلی ،‌گفتگوی درونی ،‌یه چیزی داره !

 

به اميد شفای همه کودک های درون !

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦ - افسانه

کودک درون

۵ تا  سیب زمینی  بزرگ را پوست کندم ، خورد کردم ، هر جور که دوست داشتم ، لوزی لوزی ، مثلثی ، اینجوری اینجوری کنگره دار ، ورق ورق مثل چیپس ، توی روغن داغ سرخ کردم ، طلائی طلائی شد ، با سوس قرمز فراوون و نمک ، بدون چنگال ، با دست خوردم .همه اش رو خودم خوردم .

...آخه دارم به کودک درونم توجه می کنم ! دارم بهش خوراک میرسونم !

 می خوام هرچی که توی کودکی ، دوست داشتم رو انجام بدم .

دوباره کودک شدم : رهای رها ، شاد ، بازیگوش ، جستجوگر .

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ - افسانه

نیایش

یارب !

مرا به همان منطقه امنی که وعده داده بودی برسان .

      به نقطه امن ، آرام ،زیبا ، مطمئن ،پایدار ، وسیع ، تنها .

                            به همان نقطه آغاز .به نقطه پایان .

یارب !

تو بمان .تنها تو بمان .تو بخوان .تنها تو بخوان .

تو که با من هستی ، تو که از رگ گردن نزدیکتر می شوی ، ترسی نیست ، غمی نیست ، هیچ نیروی شری نیست .

یارب !

رنگی بزن از عشق ، از ایمان ،از جنس امید، با بوی فردا ، بر دل تنهای ترسیده من .

یارب!

یه دعای قدیمی ، به یادگاری از پدرم ،

یارب ! مرا شیخ کنعان خود بگردان .

                                               آمین

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦ - افسانه

امشب در آتش ...

روحم آتش گرفته .آتشی که من میگم تو افروختی .

 و تو ، تو ، اگر باشی ، خواهی گفت من افروخته ام .

حرفی نیست .بحثی نیست .رمقی برای بحث نیست .

از دست عزیزان چه بگویم ؟گله ای نیست .

 من دارم می سوزم .درنگ جایز نیست .

باید کاری کنم .همین حالا .

تو زهیر نبودی .زهیر فقط در زندگی پائولو  کوئیلو ، و فقط در لابلای صفحات کتاب زهیر زنده است .

این وبلاگ به یاد تو باز شد .به نام تو .بی آنکه آدرس این صفحه رو بدونی .شبانه روز منتظر تو بودم .شبانه روز به دنبال پیغام های ناآشنا و بی نام و نشان بودم .چه عبث !

امروز صبح ۲ کار مفید کردم :

۱- نام فامیل تو پسورد  میل باکس من بود!!!!!!!!!!!!!!

هیچ میدونستی ؟ در مغزت می گنجد ؟پسورد تغییر کرد .

۲- اسم این صفحه تغییر می کند .اعلان کرده ام .به زودی .

به زودی .به زودی همه چیز رو تغییر میدهم .

صد بار به تو گفتم ،

مرا با تو کاری نیست .دیدار ما به قیامت .به جهنم .

وقتی تو رو به جرم خیانت و درو غ  و فریب محاکمه می کنن !

                                                     و 

وقتی مرا برای شریک برای خدا قائل شدن محاکمه می کنن .برای پرستیدن تو !

چه میدانم ؟ کاش دیدار ما به زودی !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦ - افسانه

احسن الحال

 

یاربّ !

خسته ام خیلی خسته .

ولی نمی خوابم .

بیدار می مانم .رویا در بیداری . توهم در بیداری .

مرا به فردا برسان . به نقطه خورشید . به نقطه ذوب .

مرا به دیگری برسان .به نقطه خوش .به نقطه اوج .

مرا به خودم برسان .به نقطه امن . به نقطه آغاز .به نقطه پایان .

مرا به وسوسه برسان .به نقطه عطش . به نقطه تازه .

...

تو ، فقط تو ،مرا برسان ، مرا بکشان ، خسته ام .

نمیدانم به کجا .نمی خواهم بدانم به کجا .

مرا برسان به ْ احسن الحال ْ .

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦ - افسانه